تولد مامان ...
سلام فسقلی ِ دوست داشتنی 
قبلا گفته بودم میخوایم به بابا و مامان ِ بابا (که همچنان معلوم نیست قراره چی صداشون کنی!) روز تولدم بگیم که یه نی نی ِ ناز تو راه داریم و دارن نوه دار میشن ...
چهارشنبه 14/12/92 عصر حرکت کردیم سمت تهران ...
یه جعبه شیرینی گرفتیم و یه برگه که مامان با فوتوشاپ آماده اش کرده بود و بابا هم پرینت گرفته بود رو هم گذاشتیم داخل جعبه و رفتیم اونجا ...
این همون برگه ایِ که گذاشتیم داخل جعبه روی شیرینی ها :
(پیشنهاد میکنم فعلا بابا بزرگ و مامان بزرگ صداشون بزنیم تا بعد ... آخه برای نوشتن خیلی سختم میشه مامان
... موافقی دیگه،نه؟
قربون نی نی خوشگلم برم
)
اون شب مامان بزرگ و بابابزرگ و عمه ی یکی یک دونه ات خونه بودن ... عمه جون ته تغاری خونه است و مشغول درس ... عموی یکی یک دونه ات اسفند پارسال عقد کرده و الان مشغول تدارکات عروسی هستن تا برن سر خونه زندگی خودشون ... اونشب هم خونه نبود ...
خلاصه در شیرینی رو باز کردن و کلی خوشحال شدن و بمون تبریک گفتن ...
بابابزرگ برای تولدم یه کیک خوشگل شکلاتی ، از همونایی که همیشه عاشقش بودم و حالا ظاهرا باب میل شما نیست چون منم دیگه دوست ندارم ، خریده بودن . با شمع و فشفشه و پفک و کادو یه تولد کوچولوی 5نفره (البته با شما میشدیم 6 نفر ! ) گرفتیم و کلی هم خوش گذشت ...
دستشون درد نکنه ...
جمعه شب هم که برگشتیم دیدیم مامانی و خاله عطیه و دایی کوچیکه (دایی حسن) حسابی سورپرایزمون کردن ....
نگو ما وقتی داشتیم میرفتیم تهران کلیدمون رو خونشون جا گذاشته بودیم ،
اونا هم برداشته بودن و تو این دو روز حسابی برام خونه تکونی کرده بودن ....
![]()
همه جا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرق میزد ....
![]()
![]()
![]()
هم کلی کیف کرده بود هم شرمنده شدم که به زحمت افتادن ...
اما واقعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا دستشون درد نکنه ...



تولد مامان ...
